غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

461

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و او همواره نزديك ابو مسلم رفته بقول كاذب و يمين فاجر از هذيانات قولى و فعلى برائت ساحت خويش باز مينمود و چون امام موفق نيشابورى از اكابر علماء خراسان بود و بسيار معزز و متبرك و سن شريفش از هفتاد و پنج متجاوز و شهرت تمام داشت كه هرفرزندى كه نزد امام بقرائت قرآن و حديث اشتغال نمايد البته بدولت و اقبال رسد و پدر حسن جهة رفع مظنه مردم پسر خود را بنيشابور آورده در مجلس امام موفق باستفاده مشغول گردانيد و خود بطريقهء زاهدان در زاويه‌اى نشست گاهى سخنان اصحاب اعتزال و الحاد از وى روايت ميكردند و احيانا او را بزندقه و كفر منسوب ميساختند و او نسب خود را بعرب رسانيده ميگفت من از اولاد صباح حميرىام و پدر من از يمن بكوفه و از كوفه بقم و از قم برى آمده و ليكن خرساانيان خصوصا ساكنان ولايت طوس بر اين سخن انكار كرده مىگفتند كه پدران او از روستائيان اين ولايت بودند القصه روزى آن مخذول با من و خيام گفت بغايت مشهور است كه شاگردان امام موفق بدولت ميرسند اكنون شك نيست كه اگر ما همه به اين مرتبه نرسيم يك كس از ما خواهد رسيد شرط و پيمان ميان ما چگونه است گفتم بهر وجهى كه فرمائى معاهده نمائيم گفت عهد ميكنيم كه هريك را از ما دولتى ميسر گردد على السويه مشترك باشد و صاحب آن دولت خود را مرجح نداند گفتيم چنين باشد و برينجمله عهد و ميثاق در ميان آمد و چون روزگارى برين قيل‌وقال بگذشت و من از خراسان بماوراء النهر و غزنين و كابل افتادم و پس از آنكه معاودت نموده بمنصب وزارت رسيدم در ايام پادشاهى سلطان الپ ارسلان حكيم عمر خيام نزد من آمد و آنچه از لوازم حسن عهد و مراسم حفظ وفا تواند بود بجاى آوردم و مقدم او را گرامى داشته گفتم للّه الحمد كه جمال حال تو بحليهء فضل و كمال آراسته مناسب آنكه ملازمت سلطان اختيار نمائى چه بنابر معاهدهء كه در ميان ماست منصب وزارت صفت مشاركت دارد و شرح فضايل و كمالات ترا بنوعى در خاطر خطير صاحب تاج و سرير متمكن گردانم كه مثل من بدرجهء اعتمادرسى حكيم گفت مكارم ذات و محاسن صفات ترا بر اظهار اين سخنان باعث مىشود و الا چون من ضعيفى را چه حد آنكه وزير مشرق و مغرب نسبت بوى اين‌همه ملاطفت كند اكنون مرا تمنا آنست كه هميشه با تو در مقام اخلاص باشم و مشاركت در منصب متقاضى خلاف اين مدعاست توقع آنكه نوعى به حال من پردازى كه بفراغ بال در گوشه‌اى نشينم و بنشر فوايد علمى مشغولى كنم چون دانستم كه ما فى الضمير خود بىتكلف بيان مىكند هرساله جهة مدد معيشت او هزار و دويست مثقال طلا بر املاك نيشابور نوشتم و او را اجازت مراجعت دادم و حكيم عمر بعد از آن تكميل علوم كرده در علم حكمت بدرجات رفيعه ترقى نمود اما ابن صباح در ايام سلطنت الپ‌ارسلان گم‌نام بود و در اوقات دولت سلطان ملكشاه در سالى كه سلطان از مهم قاورد بن چقرى بيك فراغ بال حال كرد در نيشابور بحضور آمد آنچه در وسع محافظان عهد و وفا و مراقبان صدق و صفا گنجد تا نسبت به او ظاهر ساختم و يوما فيوما لطفى مجدد و تفقدى ممهد بوقوع مىپيوست در آن اثنا روزى گفت اى خواجه تو از اهل تحقيق و اصحاب يقينى ميدانى كه دنيا متاعيست قليل